تبليغاتX
مداد بی رنگ
مداد بی رنگ
اگه خوشتون اومد نظر بدين
مرگ سوت وكور

اشكي دگر ندارم      خنديدنم به زور است      نفرين به هر چه قسمت      چشم دلم چه كور است      بر دل گفته بودم      دل به كسي نبندد      گوشي كه بشنود كو      اين دل چه بيشعور است      هر دم گريه كردم      تا حد جان سپردن      گويي دوا ندارد      از عشق نا اميدم      تا كي دلم بسوزد      گويي غم تو با من      همزاد و جفت وجور است      در آسمان قلبم      ديگر ستاره اي نيست      تنها دعاي اين دل      يك مرگ سوت و كور است

2 نوشته شده در  ساعت   توسط MSR  | 

خوشبختي

خوشبختي چيست ؟ 

 خوشبختي فاصله اين بدبختي تا بدبختي بعديه

2 نوشته شده در  ساعت   توسط MSR  | 

تيشه زندگي

آنگاه که ... ضربه هاي تيشه زندگي را بر آرزوهايت حس مي کني به خاطر بياور که ... زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است !!!

2 نوشته شده در  ساعت   توسط MSR  | 

به من آموخت
به من آموخت كه:

                       دست دادن معني رفاقت نيست

                       بوسيدن قول ماندن نيست

                       و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

2 نوشته شده در  ساعت   توسط MSR  | 

بازي روزگار

مي دوني بازي روزگار چيه؟

اين که تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني.

 

2 نوشته شده در  ساعت   توسط MSR  | 

سوگند

 

 

گاهی وقتا میشه گفت عجیب،

گاهی وقتا میشه نوشت عجیب،

گاهی وقتا میشه دید عجیب،

.

.

.

گاهی وقتا مثل سوگندی عجیب،

سوگندی از نوع فاصله

و حتی تا درازای قافله،

کز این همه ی دروغ،

صداقت بوجود بیاد یه عالمه .

سوگندی برای تو،و تا تو،با تو!!

سوگندی برای شروعی از خط کلمات،

که درآن زشتی عجیبی صاحبه.

در کاروان افکارمان

زیر پای نگاهمان

پشت صداقت صدایمان

بر بلندی حسمان

بی سوگند،که در آن سوگند کامله.

در صاعقه ای عشق

جرقه ای کشید ت واقعیت

که سوختند همه اجسام!

که اگر می سوخت پروانه بود.

وچون گلستان داد می زد عشقم شاعره...

سوگند

        سوگند

 

مسعود.د

2 نوشته شده در  ساعت   توسط MSR  | 

درد و دلی با حافظ
 

نیمه شب پرشیب گشتم دچار کابوس

دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس

گفتم:سلام حافظا، گفتا:علیک جانم

گفتم:کجا روی، گفت:والله خود ندانم

گفتم بگیر فالی ،گفتا: نمانده حالی

گفتم:چگونه ای، گفت:دربند بی خیالی

گفتم:تازه تازه شعر و غزل چه داری؟

گفتا:که می سرایم شعر سپید باری

گفتم: ز دولت عشق، گفتا:کودتا شد

گفتم:رقیب ، گفتا:کله پا شد

گفتم: کجاست لیلی؟ ،مشغول دلربایی؟

گفتا:شده ستاره در فیلم سینمایی

گفتم: بگو ز خالش،آن خال آتش افروز

گفتا:عمل نموده، دیروز یا پریروز

گفتم: بگو ز مویش، گفتا: که مش نموده

گفتم:بگو ز یارش،گفتا:ولش نموده

گفتم:چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟

گفتا:شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم:کجاست جمشید؟جام جهان نمایش؟

گفتا:خریده قسطی تلویزیون بجایش

گفتم:بگو ز ساقی حالا شده چه کاره؟

گفتا:شده است منشی در دفتر اداره

گفتم:بگو،ز زاهد آن رهنمای منزل

گفتا: که دست خود را بردار از سر دل

گفتم:ز ساربان گو با کاروان غم ها

گفتا:آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم:که قاصدت کو آن باد صبح شرقی

گفتا:که جای خود را داده به فاکس برقی

گفتم:بیا ز هدهد جوییم راه چاره

گفتا:بجای هدهد دیش است و ماهواره

گفتم:سلام ما را باد صبا کجا برد؟

گفتا:به پست داده آورده یا نیاورد؟

گفتم:بگو،ز مشک آهوی دشت رنگی؟

گفتا:که ادکلن شد در شیشه های رنگی

گفتم:سراغ داری میخانه حسابی؟

گفتا:آنچه بود از دم گشته پلو کبابی

گفتم:بیا دو تایی لب تر کنیم پنهان

گفتا:نمی هراسی از چوب پاسبانان؟

گفتم:شراب نابی تو دست و پا نداری؟

گفتا:که جاش دارم وافور با نگاری

گفتم:بلند بوده موی تو آن زمان ها

گفتا:به حبس بودم از ته زدند آن ها

گفتم:شما و زندان؟حافظ ما رو گرفتی

گفتا:ندیده بودم هالو به این خرفتی!!

 

بر گرفته از روزنامه ای ناشناس

 

2 نوشته شده در  ساعت   توسط MSR  | 

حس نكردم
هيــچ کس ويرانيم را حـس نکرد          وسـعـت تنهــائيــم را حـس نکرد

در ميـان خنـــده هـاي تـلخ مــن          گـريـــه تنهـــانيـــم را حـس نکرد

در هجوم لحظه هاي بي کسي          درد بي کس ماندنم را حـس نکرد

آن کــه با آغــاز مـن مـانوس بود          لحظـــه پـايـانيــــم را حـس نکرد

2 نوشته شده در  ساعت   توسط MSR  | 

بازم بي رنگ

ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي ماننــد و بي صـدا مي روند.

2 نوشته شده در  ساعت   توسط MSR  | 

آرزو

چقـدر دوسـت داشـتم يـك نفـر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت آنقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تـو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتی... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است.

2 نوشته شده در  ساعت   توسط MSR  | 

قدر آيينه بدانيم
2 نوشته شده در  ساعت   توسط MSR  | 

خواهم مرد
 

2 نوشته شده در  ساعت   توسط MSR  | 

نكات ايمني

اگر اولش به فكر اخرش نباشي اخرش به فكر اولش مي افتي.

لذتي كه در فراق است در وصال نيست.

آغاز كسي باش كه پايان تو باشد.

2 نوشته شده در  ساعت   توسط MSR  | 

راه هاي زندگي

توي زندگي 3 راه رو دنبال کن:

 

1.دوست داشـتن را بـراي يـک تـجربـه

2.عــاشـق شـدن رو بـراي يـک هـدف

3.فراموش کردن رو براي قبول واقعيت

2 نوشته شده در  ساعت   توسط MSR  | 

مداد بی رنگ

 

 

نیست در این مداد رنگ

بر مرکبش بود همه خورشید،

همه ستایش.

اگر گیرد چه شود؟

که نباشند برگ ها خمار

تا کره قلب ها خالی گردد.

حتی پر شوند همه ی سطل زباله ها

و نو گردد قرار های دیروز

و هر روز هوای تازه.

چه می شد که باران هم معنایی می داد،

تا فراز آخرین تعریف.

من به این مداد اعتقاد دارم

که اساسش را در خانه صیانت میکنم

و در بستر گلستانش،برداشت

که بیارم برایش،

مرکبی از جنس غبار

غباری از جامه رُفتگان،

و خون خوردگان!!

که اگر داشت می پنداشت

گلی از خشخاش در جهنم می باید کاشت.

و آنقدر سکوت که نوای مداد استراق سمع شود.

هر چندی باشد کافی ست

بر لزوم حضور اندیشه

بر تلاطم کلمات

طغیان جملات

همه صحیح در این جاست

اگرچه این

مداد بی رنگ است.

2 نوشته شده در  ساعت   توسط MSR  | 

بي رنگ

               Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

           فکر مي کردم همه چيز بي رنگ شده

           احســاس مي کـردم سـرم منگ شده

           فهميــدم دلــم براي ديدنـت تنگ شده

2 نوشته شده در  ساعت   توسط MSR  |