|
|
|
|
|
امام علی(ع): مردم دنیا دو دسته اند،یک دسته به بازار جهان می آیند و خود را می فروشند و برده می سازند.دسته دیگر نیز در این بازار خود را می خرند و آزاد می سازند. |
||
|
2
نوشته شده در ساعت توسط MSR
|
|
||
|
|
اتاق بیدار |
|
|
چه امروز به دیروز آشناست و بر فردا غریب. چرا امروز کمد افکارم پر از خالی است؟، و دارد در خود غباری از اندیشه های نو و تاری از عنکبوت خاطره ها. کجا هستند آن سوغاتی های اریب و کجا روانند آن دیوانه های بی خود عاقل. تختخوابم هنوز خواب است،وقت است که بیدار شود. پنجره ها رو به تهی باز و پشت به کلمه ها بسته. بی گمان خاموش است جعبه ی فقیرم که تا اینجا رطوبت کشیده است. تاریک،خشن،خشک و باریک. مثل فعل تعدی چرایم؟مگر محبوسم ؟ یا بی آب؟ بی دلیل نیامد آن صبای خوش سخن در واژه ی من. آری پنجره ها را وا کرد،غبار از دامن کمدم برداشت و بیدار ساخت تختخواب مرا.اما به آن عنکبوت باری نداشت...! به آغوش این نسیم در نیازم، و عاشق آن صبای برگ پسند. |
||
|
2
نوشته شده در ساعت توسط MSR
|
|
||
|
|
در پرواز آخرین واژه |
|
|
بدرود ای تنها ترین واژه تنها یاورت باشد اشک ملایم هستی پشوانه ات تک نقطه آخر خط. خداحافظ ای آخرین مرگ شناور برو و سلام مرا به خاطرات برسان و در بطن این بزم شگفت باش. تو تک بینش این جمله را توشه کن و خوشه این شعر را به دستانش بسپار یا بمیر در کنار خواهش عزیزش. کاش می شد آسمان را تا ابد سبز دید کاش می شد شب را تا سپیده فاش کرد کاش همه ستاره ها روزی ... برو و تمام آرزو های مرا گریه باش و در ای کاش های من ،تبسم کن. تو پایان این واژه های سهمگینی و تنها باز مانده ی حرف اخیر تو وارث این شکایتی تو وکیل این بارانی تو صاحب توفان عجیب منی. |
||
|
2
نوشته شده در ساعت توسط MSR
|
|
||
|
|
راز جاده ها |
|
|
کوه در استوارترین مهربانی به زبان تلخی از تو می گوید. آسمان تا بی کران کشیده شده راز شیرین مرجان دریایی را می نویسد. کوچه هنرمند رویای صداقت در بی تو ماندنش تنفر داشت. مروارید خوابید وقتی پلک هایت پیدا شد قلبم تپید وقتی پیدا شد و گم شدم وقتی ... سری است در خلق تو و چه زیباست که بوقت آمدنت گل از پارو بالا می رفت. افسوس که ستایش گناه است و دست ها به فکر فرار! من ستایش نکردم، من گل هایی را که به اسارت پارو می رفتند چیدم چون دوستت دارم. |
||
|
2
نوشته شده در ساعت توسط MSR
|
|
||
|
|
چه کسی باور کرد؟ |
|
|
چه کسی باور کرد؟ ملاقاتم با خزان مثل پری سبک بود، و بیهوده! چه کسی باور کرد؟ که مردابی تو مردابی چه کسی باور کرد؟ که تولدم جانشینی بود بر بودنم، و کلامم فواره ای بود بر آسیاب نگاهت، چه کسی باور کرد؟ که به وقت مردنم غنچه کردی و هوا را به اسارت بردی. چه کسی باور کرد؟ که زندگی خود را در باب امیر شهر عشق به می فروش فروختم!! چه کسی باور کرد؟ که در قناعت گم شدم و دستانم اسیر مروت بودند. چه کسی باور کرد؟ که آهم از ظلمی بود که پادشاه محبت می کرد. |
||
|
2
نوشته شده در ساعت توسط MSR
|
|
||