|
|
اتاق بیدار |
|
|
چه امروز به دیروز آشناست و بر فردا غریب. چرا امروز کمد افکارم پر از خالی است؟، و دارد در خود غباری از اندیشه های نو و تاری از عنکبوت خاطره ها. کجا هستند آن سوغاتی های اریب و کجا روانند آن دیوانه های بی خود عاقل. تختخوابم هنوز خواب است،وقت است که بیدار شود. پنجره ها رو به تهی باز و پشت به کلمه ها بسته. بی گمان خاموش است جعبه ی فقیرم که تا اینجا رطوبت کشیده است. تاریک،خشن،خشک و باریک. مثل فعل تعدی چرایم؟مگر محبوسم ؟ یا بی آب؟ بی دلیل نیامد آن صبای خوش سخن در واژه ی من. آری پنجره ها را وا کرد،غبار از دامن کمدم برداشت و بیدار ساخت تختخواب مرا.اما به آن عنکبوت باری نداشت...! به آغوش این نسیم در نیازم، و عاشق آن صبای برگ پسند. |
||
|
2
نوشته شده در ساعت توسط MSR
|
|
||